پیمان صالحی

۵۴ ساعت به یاد ماندنی در استارتاپ ویکند آمل

۰۴ دی ۱۳۹۳

توی اولین پست این وبلاگ میخوام درباره یکی از مهمترین اتفاق های زندگیم بگم, اتفاقی که باعث شد خیلی چیزا یاد گرفتم, تجربه های خوبی کسب کردم , دوستای خیلی خوبی پیدا کردم و علاوه بر اون تصمیم گرفتم مسیر زتدگیمو طوری که خودم دوست دارم انتخاب کنم.

به طور خیلی اتفاقی و با اصرار یکی از دوستام لحظه های آخر تو این استارتاپ ویکند ثبت نام کردم و از روز اول که وارد دانشگاه شدم و مربی ها روی سن رفتن و شروع به حرف زدن کردن فهمیدم که سه روز پر جنب و جوش رو پیش رو داریم.

استارتاپ ویکند

همه ی شرکت کننده ها سرشار از ایده های قشنگ و حیرت آور بودند و اومده بودند که یاد بگیرند چطوری ایده هاشونو به ثمر بنشونن و برای شروع یک کار مسیر درست رو انتخاب کنند و از اون طرف مربی هایی با تجربه, که هیچ ادعایی نداشتند و اومده بودند بدون هیچ چشم داشتی به گروه ها یاد بدند چجوری گروهی کار کنند, همه به دنبال هدف باشند و مسیر درست رو انتخاب کنند.

تو روز های پنج شنبه و جمعه وقتی با بقیه اعضای تیمم دور میز جمع شده بودیم تازه فهمیده بودم که کار گروهی یعنی چی و یه کار چقدر قشنگ تر میشه وقتی همه ی اعضا جدا از حاشیه ها فقط به هدف فکر می کنند و هر کسی هر کاری بلده با کمک بقیه انجام میده.

یه جاهایی گروه از لحاظ دانش و تجربه کم می آورد و به بن بست میخورد و اونجا بود که مربی ها با لب های خندون و پر از انرژی می آمدند بالای سر تیم ها و با چند تا نکته ی کلیدی و تعریف کردن داستان های جالب و واقعی از بقیه کسب و کار های موفق و استارت آپ ها راه درست رو نشون میدادن و دوباره انرژی رو به گروه ها بر میگردوندن و بچه های گروه هم با دست زدن و جیغ کشیدن هم مربی ها رو بدرقه میکردن و هم خط و نشونی برای بقیه ی گروه ها میکشیدند, صدایی که هر چند دقیقه از یک طرف سالن بلند می شد و بقیه گروه ها رو ترغیب می کرد تا اون ها هم کم نیارن و از رقابت عقب نمونن.

رقابتی که وجودش به تیم ها قوت می داد ولی دوستی و انصاف رو از دل بچه ها نگرفت, این دوستی وقتی بیشتر معنی پیدا کرد که لحظه اعلام تیم اول بقیه تیم ها به احترامشون بلند شدن و تشویقشون کردن.

تو کل این سه روز با این که بچه ها از ساعت ۸ صبح می اومدند و ساعت ۱۱ شب از سالن خارج می شدند ولی کسی خسته و بیکار نبود و همه جا سرشار از انرژی بود(این رو میشد از صدای گرفته ابوالفضل فتاحی تو روز آخر فهمید).

یکی از نقاط قوت این استارت آپ, مربی ها بودند, مربی هایی که تا قبل از این حتی فکرش رو هم نمیکردم که بتونم چند لحظه کنارشون باشم, برای منی که به حوزه وب علاقه مندم بودن کنار بهترین برنامه نویس ها, طراح ها و کارآفرینان این حوزه افتخاری بود, اتفاقی که تو زندگی من خیلی به ندرت ممکن پیش بیاد و بتونم همه ی این عزیزان رو یک جا ببینم و بتونم از تجربیاتشون استفاده کنم, اشخاصی مثل آرش میلانی, فرزام خجسته نیا, آیدا مؤیدزاده, امیرحسین صادقی, تکتم رنجبران, ایمان قصر فخری, ابوالفضل فتاحی, داوورد تراب زاده, علی زارعی, حسین زینی وند, امید امرائی, مصطفی پور علی, حمزه آزاد, نازنین رحیمی, امیر یوسفی و حسین مزروعی که حالاحالاها از ذهن من و بقیه بچه های شرکت کننده تو این استارت آپ بیرون نمیره.

یکی از دغدغه هایی که من خودم تو زندگیم قبل از اومدن به استارت آپ داشتم کارم بود که هر روز مجبور به انجام دادنش بودم و ازش لذت نمیبردم, با مشورت هایی که توی این روز ها با فرزام خجسته نیا, آرش میلانی و داوود تراب زاده و بقیه مربی ها کردم و بهم گفتن که اونها هم یه چنین شرایطی تو زندگیشون داشتن ولی وقتشونو تلف نکردن و رفتن دنبال خواسته هاشون و کارهایی که از انجام دادنش لذت میبرن و این حرف ها به من این جرات رو داد که از وقت کار قبلیم کم کنم و وقتمو به چیزی که دوست دارم انجام بدم اختصاص بدم و راه انداختن همین وبلاگ هم پیشنهاد آرش عزیز بود.

فرزام تو صحبت هاش باهام یه حرف قشنگ زد و اونم این بود که:

زندگیی که من دارم خیلی کوتاه تر از اونه که بخوام کارهایی که دوست ندارم رو انجام بدم و از زندگیم لذت نبرم.

برچسب:  

برنامه ریزی, کاری که تابحال انجام نمیدادم